سلام دوستان
امیدوارم حال همه شما خوب باشه
این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شد
اگر دوست داشتید به وبلاگم یه سر بزنید
موفق باشید
صائب تبريزي
ساقيا دل شد پر از تيمار پر كن جام را
بر كف ما نه سه باده گردش اجرام را
تا زمانى بى زمانه جام مى بر كف نهيم
بشكنيم اندر زمانه گردش ايام را
جان و دل در جام كن تا جان به جام اندر نهيم
همچو خون دل نهاده اى پسر صد جام را
دام كن بر طرف بام از حلقه هاى زلف خويش
چون كه جان در جام كردى تنگ در كش جام را
كاش كيكاووس پر كن زان سهيل شاميان
زير خط حكم دركش ملك زال و سام را
چرخ بى آرام را اندر جهان آرام نيست
بند كن در مى پرستى چرخ بى آرام را
سنايى غزنوي
عاشقى تا در دل ما راه كرد
اغلب انفاس ما را آه كرد
بود هر بارى دلم عاشق به طوع
برد و زير پاى عشق اكراه كرد
عيش چون نوش مرا چون زهر كرد
صبر چون كوه مرا چون كاه كرد
باز در شهر مسلمانان مغى
كرد ما را بسته و ناگاه كرد
از تن باريك من زنار ساخت
وز دل سنگينم آتشگاه كرد
همه محنت كه ديدم من به عشق
كو مرا بى قدر و آب و جاه كرد
نيك خواهم عشق را گر چه مرا
او به كام دشمن و بدخواه كرد
سنايى غزنوي
اى نوبهار عاشقان دارى خبر از يار ما
اى از تو آبستن چمن و اى از تو خندان باغ ها
اى بادهاى خوش نفس عشاق را فريادرس
اى پاكتر از جان و جا آخر كجا بودى كجا
اى فتنه روم و حبش حيران شدم كاين بوى خوش
پيراهن يوسف بود يا خود روان مصطفى
اى جويبار راستى از جوى يار ماستى
بر سينه ها سيناستى بر جان هايى جان فزا
اى قيل و اى قال تو خوش و اى جمله اشكال تو خوش
ماه تو خوش سال تو خوش اى سال و مه چاكر تو را
گر همچو من افتاده اين دام شوي ــ اي بس که خراب باده و جام شوي
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم ــ با ما منشين اگرنه بد نام شوي
خدايا داد از اين دل داد از اين دل نگشتم يك زمان من شاد از اين دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند بر آرم من دو صد فرياد از اين دل
***
خوشا آندل كه از غم بهره ور بى بر آندل واى كز غم بي خبر بى
ته كه هرگز نسوته ديلت از غم كجا از سوته ديلانت خبر بى
باباطاهر
جرمى ندارم بيش از اين كز جان وفادارم ترا * ور قصد آزارم كنى هرگز نيازارم ترا
زين جور بر جانم كنون، دست از جفا شستى به خون * جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا
رخ گر به خون شويم همي، آب از جگر جويم همى * در حال خود گويم همي، يادى بود كارم ترا
آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر * تيمار كار من بخور، كز جان خريدارم ترا
هان اى صنم خوارى مكن، ما را فرازارى مكن * آبم به تاتارى مكن، تا دردسر نارم ترا
جانا ز لطف ايزدى گر بر دل و جانم زدى * هرگز نگويى انوري، روزى وفادارم ترا
انوري