تبليغاتX
خسته

سلام دوستان

امیدوارم حال همه شما خوب باشه

این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شد

asirydelshekasteh.blogfa.com

اگر دوست داشتید به وبلاگم یه سر بزنید

موفق باشید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 15:5  توسط دل شکسته  | 

يا رب از دل مشرق نور هدايت كن مرا    از فروغ عشق، خورشيد قيامت كن مرا

تا به كى گرد خجالت زنده در خاكم كند؟    شسته رو چون گوهر از باران رحمت كن مرا

خانه آرايى نمي آيد ز من همچون حباب    موج بي پرواى درياى حقيقت كن مرا

استخوانم سرمه شد از كوچه گرديهاى حرص    خانه دار گوشه ى چشم قناعت كن مرا

چند باشد شمع من بازيچه ى دست فنا؟    زنده ى جاويد از دست حمايت كن مرا

خشك بر جا مانده ام چون گوهر از افسردگى    آتشين رفتار چون اشك ندامت كن مرا

گرچه در صحبت همان در گوشه ى تنهاييم    از فراموشان امن آباد عزلت كن مرا

از خيالت در دل شبها اگر غافل شوم    تا قيامت سنگسار از خواب غفلت كن مرا

در خرابيهاست، چون چشم بتان، تعمير من    مرحمت فرما، ز ويرانى عمارت كن مرا

از فضوليهاى خود صائب خجالت مي كشم    من كه باشم تا كنم تلقين كه رحمت كن مرا؟

صائب تبريزي

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:28  توسط دل شکسته  | 

جمالت كرد جانا هست ما را    جلالت كرد ماها پست ما را

دل آرا ما نگارا چون تو هستى    همه چيزى كه بايد هست ما را

شراب عشق روى خرمت كرد    بسان نرگس تو مست ما را

اگر روزى كف پايت ببوسم    بود بر هر دو عالم دست ما را

تمناى لبت شوريده دارد    چو مشكين زلف تو پيوست ما را

چو صياد خرد لعل تو باشد    سر زلف تو شايد شست ما را

زمانه بند شستت كى گشايد    چو زلفين تو محكم بست ما را

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:5  توسط دل شکسته  | 

بنده ى يك دل منم بند قباى ترا    چاكر يكتا منم زلف دو تاى ترا

خاك مرا تا به باد بر ندهد روزگار    من ننشانم ز جان باد هواى ترا

كاش رخ من بدى خاك كف پاى تو    بوسه مگر دادمى من كف پاى ترا

گر بود اى شوخ چشم راى تو بر خون من    بر سر و ديده نهم رايت راى ترا

تير جفاى تو هست دلكش جان دوز من    جعبه ز سينه كنم تير جفاى ترا

بار نيامد دلم در شكن زلف تو    گر نه به گردن كشم بار بلاى ترا

بنده سنايى ترا بندگى از جان كند    گوى كلاه ترا بند قباى ترا

سنايى غزنوي

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 10:25  توسط دل شکسته  | 

ساقيا دل شد پر از تيمار پر كن جام را

بر كف ما نه سه باده گردش اجرام را

تا زمانى بى زمانه جام مى بر كف نهيم

بشكنيم اندر زمانه گردش ايام را

جان و دل در جام كن تا جان به جام اندر نهيم

همچو خون دل نهاده اى پسر صد جام را

دام كن بر طرف بام از حلقه هاى زلف خويش

چون كه جان در جام كردى تنگ در كش جام را

كاش كيكاووس پر كن زان سهيل شاميان

زير خط حكم دركش ملك زال و سام را

چرخ بى آرام را اندر جهان آرام نيست

بند كن در مى پرستى چرخ بى آرام را

سنايى غزنوي

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 22:49  توسط دل شکسته  | 

عاشقى تا در دل ما راه كرد

اغلب انفاس ما را آه كرد

بود هر بارى دلم عاشق به طوع

برد و زير پاى عشق اكراه كرد

عيش چون نوش مرا چون زهر كرد

صبر چون كوه مرا چون كاه كرد

باز در شهر مسلمانان مغى

كرد ما را بسته و ناگاه كرد

از تن باريك من زنار ساخت

وز دل سنگينم آتشگاه كرد

 همه محنت كه ديدم من به عشق

كو مرا بى قدر و آب و جاه كرد

نيك خواهم عشق را گر چه مرا

او به كام دشمن و بدخواه كرد

سنايى غزنوي

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 22:45  توسط دل شکسته  | 

اى نوبهار عاشقان دارى خبر از يار ما

اى از تو آبستن چمن و اى از تو خندان باغ ها

اى بادهاى خوش نفس عشاق را فريادرس

اى پاكتر از جان و جا آخر كجا بودى كجا

اى فتنه روم و حبش حيران شدم كاين بوى خوش

پيراهن يوسف بود يا خود روان مصطفى

اى جويبار راستى از جوى يار ماستى

بر سينه ها سيناستى بر جان هايى جان فزا

اى قيل و اى قال تو خوش و اى جمله اشكال تو خوش

ماه تو خوش سال تو خوش اى سال و مه چاكر تو را

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 15:41  توسط دل شکسته  | 

گر همچو من افتاده اين دام شوي ــ اي بس که خراب باده و جام شوي
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم ــ با ما منشين اگرنه بد نام شوي

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 15:34  توسط دل شکسته  | 

خدايا داد از اين دل داد از اين دل                نگشتم يك زمان من شاد از اين دل

چو فردا داد خواهان داد خواهند                   بر آرم من دو صد فرياد از اين دل

***

خوشا آندل كه از غم بهره ور بى         بر آندل واى كز غم بي خبر بى

ته كه هرگز نسوته ديلت از غم          كجا از سوته ديلانت خبر بى

باباطاهر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:54  توسط دل شکسته  | 

جرمى ندارم بيش از اين كز جان وفادارم ترا  *  ور قصد آزارم كنى هرگز نيازارم ترا

زين جور بر جانم كنون، دست از جفا شستى به خون * جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا 

رخ گر به خون شويم همي، آب از جگر جويم همى *  در حال خود گويم همي، يادى بود كارم ترا 

آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر  *  تيمار كار من بخور، كز جان خريدارم ترا 

هان اى صنم خوارى مكن، ما را فرازارى مكن  *  آبم به تاتارى مكن، تا دردسر نارم ترا 

جانا ز لطف ايزدى گر بر دل و جانم زدى  *  هرگز نگويى انوري، روزى وفادارم ترا  

انوري 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 17:35  توسط دل شکسته  |